اندرزهای اردشیر بابکان، بنیادگذار رسمی ایرانشهر

نامی ترین گزاره ای که از اردشیر پاپكان، بنیادگذار شاهنشاهی ساسانی، برجای مانده است و پیوسته گفته و نوشته می شود این است که:« دین و دولت برادر یكدیگرند و هیچکدام از دیگرى بى نیاز نیست. دین شالوده پادشاهى است و پادشاهى نگهبان دین است. هرچه را پایه نباشد از میان برود و هر چه نگهبان نداشته باشد، تباه شود».

نخستین شاه ساسانی، اردشیر بابکان، که برای نخستین بار دین رسمی ‌را در کشوری بنیاد گذاشت، همزمان با آن، یکی نبودن دین و دولت را نیز که از هزاره پیش از آن، سنتِ دولتهای ایرانی شده بود، ارج می نهاد. به بیانی دیگر، حتی اردشیر که از خانواده ای آتشکده دار به شهریاری ایران دست یافته بود، دین و دولت را دو همزاد می دانست ولی یکی نمی دانست. در کنار خود اردشیر که در جایگاه شهریار، رهبری سیاسی را با رایزنانی چون “اَبَرسام” بر دوش داشت، نظریه پردازانی چون “تَنسَر” و “ماهان” نیز راهبری دینی جامعه را بر دوش داشتند.

با اینکه خود اردشیر از خانواده موبدان استخر فارس برخاسته بود، سامان دادن به بال دینی کشور را به دیگران سپرد تا به سنت ایرانشهری جدا بودن نهاد دین از نهاد دولت پایبند باشد. کسی که خود، نظریه همراهی دین و دولت را به عنوان مرام دولت نوین پی ریخت بروشنی می گوید که دستگاه فرمانروایی به هیچ روی حق مهار و چیرگی بر باورهای قلبی مردم و دامنه زندگی خصوصی آنها را ندارد و تنها بر تن مردمان در کشور فرمان می راند:« حكومت و سلطنت ملوک دنيا نيست مگر بر بدن ها و ظاهر امور رعیت. بنابراين بر پادشاهان سزاوار نيست كه رعیت را جز بر آنچه آشكار است از احوال ايشان، مؤاخذه كنند».

بر خلاف برداشت برخی مفسران، در اندیشه سیاسی ایرانشهری، شاه تنها در پی این نبود که با قبضه کردن نهاد دین، قدرت خویش را استوارتر نماید و از فرمانبری مردم آسوده خیال شود. از همان آغاز به قدرت رسیدن اردشیر بابکان، وی از بزرگانی چون “تَنسَر” و “اَبَرسام” برای یکدست کردن و تئوریزه نمودن آیین زرتشت در راستای ساخت یک سپر باوری نیرومند و یکپارچه گر ایرانشهر، بهره گرفت.

کُنشی از اردشیر بروشنی نشانگر آن است که به هیچ روی پشتیبانی چشمگیر او از آیین زرتشت، از روی خشک اندیشی و یکسونگری دینی نبوده است بلکه ژرف تر از اینها، همسو کردن مردم و توانمند کردن کشور با گسترش یک ایدئولوژی مشخص بوده است. تَنسَر در پاسخ به “گُشنسب” فرمانروای تبرستان که شِکوه کرده بود که چرا اردشیر برخی از آتشکده ها را خاموش کرده است، می نویسد:« دیگر آنچه یاد کردی که شاهنشاه آتشها از آتشکده ها بر گرفت و بکُشت و نیست کرد و چنین دلیری هرگز در دین کسی نکرد … پس از دارا، ملوک الطوایف هر یک برای خویش آتشگاه ساخته و آن همه بدعت بود که بی فرمان شاهان قدیم نهادند».

خود اردشیر که پرچمدار همزادی دین و دولت است می گفت:« بدانید بیمناک ترین گزندها که بر شما رسد، نیرنگ دینی است. شاه نباید بگذارد تا زاهدان و نیایشکاران و گوشه گیران بیش از او هواخواه دین نمایان شوند و نگهدار آن جلوه کنند». نگاه پخته اردشیر به کارآیی های سازنده و ویرانگر دین در جامعه (چه آن را بپسندیم و چه آن را نفی نماییم) در زمان خودش بسیار سنجیده بوده و از آگاهی او و یارانش به روحیات جوامع انسانی بویژه جوامع شرقی، نشان دارد.

پیداست که در دوره اشکانیان، با پشتیبانی دولتهای محلی، در هر ناحیه ای، یک خوانِش از دین “مزدیَسنا” پدید آمده و برکشیده شده و کیش چیره بر آن ناحیه گشته بود. این، نه تنها در فرآیند یکپارچه کردن ایرانشهر و نیرومند سازی آن، سودمند نبود بلکه مردم را در پراکندگی و سرگشتگی فکری و آیینی با هم رقیب و چه بسا دشمن می ساخت. اگر اردشیر تنها به دنبال پشتیبانی از آتشکده ها و گسترش نفوذ آنها بود، می شد او را دینداری خشک اندیش (از سرشت شاه اسماعیل صفوی) دانست ولی هواداری وی از آتشکده ها کاملا جهت دار و به منظور یکپارچه کردن فضای باوری جامعه برای توانمندسازی آن بوده است. اینگونه دریافته می شود که اردشیر و یارانش، از دین بهی، یک مکتب اجتماعی با سامان باوری استواری ساختند که برای نزدیک به چهار سده، کارآیی خود را به نمایش گذاشت.

مرام اردشیر و یاران نظریه پردازش همچون تَنسَر و اَبَرسام، رویارویی با تهاجم فرهنگی باخترزمین (كه در آن زمان، روميان پرچمدار آن به شمار می رفتند) و براندازی پادشاهان منطقه ای با هدف یکپارچه نمودن سیاسی کشور بود. یکپارچگی که از یورش اسکندر به ایرانشهر، از دست رفته بود. خود اردشیر پاپكان هوشمندانه دریافته بود که برکشیدن هویت و فرهنگ ایرانى نیاز به ارائه یک آیین ایرانی ریشه دار و پذیرفتنی دارد. از اینرو، همه كوشش خود را به كار برد تا بتواند دین بهى را پویا نماید و آتشكده ها را رونق بخشد. او مى دانست كه به پشتیبانى این آیین ایرانی، مى تواند یكپارچگی و همگرایی دوباره اى در میان ایرانیانى كه برای سالهای درازی زیر نفوذ و هجوم فرهنگ بیگانه بسر برده بودند، پدید آوَرَد.

هنگامی که در آغاز “کارنامه اردشیر بابکان”، از بخشهای دویست و چهل گانه ایرانشهر سخن رانده می شود و اردشیر از خویشتن به عنوان “شاه شاهان ایران” یاد می کند، نمای بسیار روشنی از بودن فرمانروایی های کوچکی در همبستگی ایرانشهرِ بزرگ به ما می دهد که همسانی آنان در شناسه ایرانی آنهاست. بنابراین کار بزرگ اردشیر نه پدید آوردن اندیشه ایرانشهر که برکشیدن و گستراندن آن از دامنه نژادی، فرهنگی و زبانی به دامنه سیاسی می باشد.

در یک گردهمایی پس از سخنرانی اردشیر بابکان برای گروهی از مردم، یکی از باشندگان در بیان احوال ایرانیان در هنگام رستاخیز اردشیر، اینگونه دادِ سخن داد:« تو ما را پس از آنکه پراکنده بودیم همدست ساختی و سخنمان یکی کردی و دلهایمان را که از کینه یکدیگر لبریز بود بهم پیوستی و آتشهایی که در میان ما زبانه می کشید را خاموش ساختی». این همدل شدن و همسو شدن ایرانیان در زیر چتر باوری که اردشیر و رایزنانش بر فراز ایرانشهر گستراندند، “دیندار” شدن جامعه ایرانی در آن روزگار معنا می داد.

اردشیر بابکان خویشکاری نهاد فرمانروایی در باره اجرای داد را اینگونه می بیند:« بر ذَم پادشاهان است كه حقّ ضعيف از قوی بستانند و سهم فقرا را از توانگران بگيرند و نسبت به ضعفا، مهربان تر و دلسوزتر باشند». او بدترین پادشاه را کسی می داند که بیگناهان از او بترسند. هر زمان شاه از دادگری سرپیچید، مردم باید از فرمانبری او سرپیچند. بدینگونه، بیدادگری حکومت به از دست رفتن حقانیت آن می انجامد و بنابراین، نافرمانی مردم از دولت نه تنها توجیه می شود که ناگزیر می گردد.

در بخشی از شاهنامه که اردشیر بابکان اندرز سیاسی می دهد، بروشنی مفهوم “فر کیانی” را نشان می دهد و شاه بیدادگر را سزاوار تاج شهریاری نمی داند:
دلت بسته داری به پیمان او روان را نپیچی ز فرمان اوی
برو مهر داری چو بر جان خویش چو با داد بینی نگهبان خویش
غم پادشاهی جهانجوی راست ز گیتی فزونی سگالد نه کاست
گر از کارداران و از لشکرش بداند که رنجست بر کشورش
نیازد به داد، او جهاندار نیست برو تاج شاهی سزاوار نیست

این شاه اندیشمند و نخبه ایران زمین، گزاره ای نغز در باره واکنش دولت به خواسته های مردم دارد که هرگونه خودکامگی در گوهر اندیشه سیاسی ایرانشهری را رد می نماید:« پادشاه به جای اينكه با وعده دادن و یا غلظت نمودن در خاموش كردن مردم بكوشد، بايد به دنبال اصلاح عيوب خويش باشد». وی مستی قدرت را بسیار ویرانگرتر از مستی مِی و باده می داند:« هر چند سال بر شاهی شهریار افزوده گردد، چهار خوی بزرگی، نیرومندی، برتری جویی و خودپسندی در او افزایش می یابند تا آنجا که او را به مستی شاهی گرفتار سازد که آفت آن از مستی شراب پرزورتر است». اوج بلند نگری اردشیر را باید در این سخنش دید:« شاه باید بر خویشتن جاسوسانی گمارد تا بتواند منش خود را پاکیزه کند. چنین کسی بر زشتی های خویش، پیش از مردم آگاه خواهد شد». بنیادگذار ساسانیان به روشنی دولت فرمانروا را نیازمند دستگاه بازرسی برای پیگیری تخلفات خودش می داند. این دقیقا آن چیزی است که امروزه به عنوان مهار قدرت هیئت حاکمه و جلوگیری از گسترش بی حد و مرز آن، در جهان مطرح هست.

اردشیر همچنین می افزاید که مردم به هیچ روی ناچار به دوست داشتن آنچه فرمانروا دوست می دارد، نیستند:« بدانید، شهریاری تان از دو جای آسیب بیند: یکی چیرگی دشمن و دیگری تباهی فرهنگتان. تا هنگامی که شهریاران را بزرگ می دارید، مرزهایتان از گزند بیگانگان، و آیین تان از چیرگی آیینهای دیگر بر کنار مانَد. بزرگداشت شهریاران و پاس شکوهشان را داشتن در این نیست که با ایشان سخن نگویند یا کس به ایشان نزدیک نشود. دوست داشتن شان نیز به دوست داشتن آن چه ایشان دوست می دارند، نیست. بزرگداشت شهریاران در بزرگداشت آیین و خِرَدشان، و پاس شکوهشان در پاس داشتن از پایگاهی است که در نزد یزدان دارند و دوستی شان در دوست داشتن درستکاری شان و بازگفتن کار نیک ایشان است». پس ارجگزاری به شاه، ارجگزاری به شخص وی نیست. به اندیشه و مرامی است که شاه را در جایگاه شهریاری جای داده است. این، جهانی فاصله دارد با نگاهی که مردم در آن وادار می شوند به سلطان و فرمانروای خودکامه احترام توام با ترس بگذارند و چاره ای جز پسندیدن آنچه رهبر مستبد می پسندد، نداشته باشند.

بدخویی و سیاه اندیشی، ایرانی و انیرانی نمی شناسد و ناپسند و اهریمنی است. اردشیر بابکان، بی اخلاقی را سبب پریشانی و شکست کشور می داند زمانی که می گوید:« پیش از آنکه با خویهای زشتی که در مردم خودتان است پیکار نمایید، پیکارتان با ملتهای دشمن، نه از رهبری نیکو که از زیان کاریست. چگونه می توان با دلهای ناهمداستان و دستانی که دشمن یکدیگرند به پیکار دشمنان شتافت؟»

اردشیر جمله اندیشه برانگیزی دارد: « شاه نباید بگوید که از بکار بردن زور بیم دارم. کسی از بکار بردن زور بیم دارد که از بکار بردن زور به زیان خودش همی ترسد. بکار بردن زور در باره دسته ای از مردم در چنین حالی به مصلحت باقی ملت است». در این دو سفارش بجا مانده از تنسر و اردشیر، نگاه “برتری منافع و حقوق جامعه به منافع و حقوق فردی و یا گروهی” بسیار چشمگیر است. اردشیر بکارگیری مقطعی مشت آهنین بر علیه سرکشان و گنهکاران را برای نگهداشت مصالح دراز مدت کشور، به جانشینانش سفارش می نماید:« بدانید که شهریار را جز به رهبری درست، بزرگ ندارند. برترین رهبری، گشودن دو در، در برابر مردم است: یکی درِ دلسوزی و مهر و فروتنی و بخشندگی و دوستی کردن و نواختن و دلجویی و نزدیکی و خوشرویی و چشم پوشی و گشاده رویی و گشاده دلی، و دیگری، درِ تندی و بیم دادن و آزردن و پافشاری و سختگیری و دور کردن و راندن و دشمنی و بازداشتن و گره بر ابرو افکندن و ترشرویی و تنگ گرفتن و کیفر دادن و کوچک کردن، تا به کشتن رسد. بدانید، من از این دو در، یکی را درِ مهر و دیگری را درِ خشم ننامیده ام. هر دو را درِ مهر می نامم».

تنسر، کردار اردشیر در باره مردم را بر پایه نمونه مادر و پزشک روشن می نماید:« مادر با فرزندش مهربان است و درد و رنج او را نمی تواند ببیند ولی به خاطر تجویز پزشک آماده است تا داروی تلخ و بدمزه به فرزندش به زور بخوراند. سرانجام، فرزند به تندرستی و آسایش می رسد و مادر بر پزشک آفرین می گوید. اردشیر نیز بر این منوال ناچار از سختگیری بر برخی مردم است چون نیکخواه آنان است و در دراز مدت، این سختگیری به سود ملت خواهد بود».

در آغاز دوره ساسانیان، نظریه پرداز نظام اعتقادی نوین ایرانشهر، تَنسَر، در بیان کوششهای اردشیر بابکان می نویسد که « در درازای تنها چهارده سال، در جمله بیابانها، آبها روان گردانید و شهرها بنیاد نهاد و روستاها پدید کرد». وی یکی از بهترین خدمات اجتماعی کارآمد را برپا کرد و از یتیمان و بیوه زنان تهیدست پشتیبانی نمود. در این باره می خوانیم که « بر خلایق ناظران برگماشت تا چون کسی متوفی شود و مالی نداشته باشد، غم تجهیز و اعقاب او بخورند».
اوج بزرگ منشی را در اریکه قدرت، اردشیر بابکان به نمایش گذاشت که در را بر روی همه ایرانیان برای دادخواهی نمودن باز نگهداشت و در این میان، حتی این حق را به مخالفان خود نیز داد که برای گرفتن حق خویش، به بارگاه شاه بروند:
جهان سَر بسَر در پناه من است پسندیدن داد ، راه من است
گشاده است با هرکس این بارگاه ز بدخواه و از مردم نیکخواه

اردشیر بابکان، در نامه به کارگزارانی که به استانهای دور و نزدیک کشور می فرستاد، می نوشت: « در هر ماه، برای بینوایان مقرری به گردن گیر و سامان آن پرداختها را آشفته مساز». همه این نمونه ها، نیکوکاری های بنیادینی هستند که در جوامع امروزی، تامین اجتماعی و خدمات بهزیستی نامیده می شوند که از سوی دولت به شهروندان ارائه می گردند.
شهریاران برجسته ایران کهن، در دهشمندی و دستگیری از گرفتاران و مستمندان، بارها نمونه های کاربردی از خویشتن برجای گذاشتند: « مردم استخر (آبادترین شهر فارس در زمان ساسانیان) از نیامدن باران شکایتی بدست اردشیر دادند. زیر آن نوشت: اگر آسمان از باریدن بُخل ورزیده، ابر ما خواهد بارید. فرمان دادیم شکست شما را جبران و بی نوایی تان را با برگ و نوا کنند».

اردشیر در وصیت نامه سیاسی خویش، نه تنها نفس آبادسازی را که ارزشی والا است، ستوده و سفارش نموده بلکه دست کشیدن از سازندگی را برانگیزنده فروپاشی و حتی فروافتادن دولتها می داند:« بدانید که برافتادن حکومتها نخست از بیکار رها کردن مردم و سرگرم نساختن ایشان به کارهای سودمند آغاز شده است.» همچنین اردشیر می افزاید:« شهریار خردمند و خوشبخت و پیروزگر و توانای بیدار دل و ژرف بین همواره می کوشد دمی از بهبودی بخشیدن به کشور خویش بازنایستد».

سفارش و وصیت چهره درخشان سنت سیاسی ایرانشهری، اردشیر بابکان، به جانشینانش، خردمند سالاری بود. او می گفت «عهد من با آیندگان آن است که که مصالح خود به خردمندان سپارند اگر چه کارهای حقیر باشند». سپردن کار به خردمندان نه تنها در کارهای بزرگ که در کارهای خُرد هم باید در دستور کار شهریار می بود و این یعنی دوری گزیدن از بیخردان و فرومایگان برای کشورداری و گیتی آرایی. اردشیر به پسرش، شاپور یکم، سفارش می کند که نه تنها عوام را در پیرامون خود گرد نیاورَد تا در تصمیم های کشوری نقش داشته باشند، بلکه چشمداشتِ راستی و درستی نیز از آنان نداشته باشد:
به فردا ممان کار امروز را برِ تخت منشان بدآموز را
مجوی از دل عامیان راستی که از جُست و جو آیدت کاستی
نه خسرو پرست و نه یزدان پرست اگر پای گیری سر آید به دست
چنین باشد اندازه عام شهر ترا جاودان از خِرد باد بَهر

او آنچنان برکشیدن عوام و برتر نشاندن آنان بر نخبگان را ناپسند و نابخردانه می داند که آن را همسان با بیداد شاه و یا پول پرستی شاه، موجب زوال دولت و سرنگونی آن می انگارد:
سر تخت شاهان بپیچد سه کار نخستین ز بیدادگر شهریار
دگر آنکه بی سود را برکشد ز مرد هنرمند برتر کشد
سه دیگر با گنج، خویشی کند بکوشد که دینار بیشی کند

اردشیر در وصیت نامه سیاسی خویش، در باره پیوند شاه و مردم، گزاره زیبایی دارد که فاصله ژرف شهریاری در ایران با فرمانروایی معمول در خاورمیانه و خاور نزدیک آن روزگاران را نشان می دهد:« بدانید که خوراک و پوشاک شاه باید همانند خوراک و پوشاک توده مردم باشد، و سزد که بهره مندی شاه و مردم از خوردنی و پوشیدنی، یکسان و شادمانی شان برابر باشد. برتری شاه بر توده، در توانایی وی بر فراهم کردن نیکیها و سود جستن از بزرگی است، و در این که هر گاه بخواهد نیکی تواند کرد و توده چنین نباشند». نگاه ظریف و زیبایی است که برتری شاه بر دیگران را در آن می بیند که شاه بیش از دیگر مردمان، دستش برای نیکی کردن به کشور و مردمش باز است. در دنباله، وی خویشکاری شهریار را در برابر مردم بالاتر از مسئولیت او نسبت به منافع خود می داند:« پس، شهریار باید، نخست برای یزدان، سپس به سود مردم، آنگاه برای خویشتن، کسی را به جانشینی خویش برگزیند».

بنیادگذار ساسانیان در وصیت نامه سیاسی خویش که دارای نکات ارزنده ای در پیوند با کشورداری و راهبری جامعه است، به اهمیت نقش سرآمدان کشور برای اصلاح توده و نیکبختی ملت می پردازد:« شهریار تا آنگاه که راست آوردن ویژگان را نیاغازد، نباید که در اندیشه راست آوردن توده، برآید». روشن است که “ویژگان” همان سرآمدان و یا نخبگان کشور هستند. با روشنفکران و یا فن سالاران (تکنوکرات ها) فاسد و بی مهر به میهن، اصلاح امور کشور و پرورش مردمی درخور زندگی شایسته ، نشدنی است. از سوی دیگر، خود سرآمدان و نخبگان نیز باید خردمندانه گزینش شوند تا کارهای کلیدی را در کشور در دست گیرند:« گزینش بِخردانه ویژگان در هر کاری بگونه ای که یک یک ویژگان بهره و پایه ای سزاوار کاردانی خود، دریافت دارند تا کارها سزاوارانه و بخوبی ساماندهی و آرایش داده شوند».

این چهره درخشان تاریخ ایران، برای خود ولیعهدی برنگزید ولی این روش را برای آیندگان، الزامی نکرد. در این باره، آن بزرگمرد گزاره ای دارد که آشکارا نشانگر نبود خودکامگی در نزد بنیادگذار ساسانیان و زنده کننده ایرانشهر است. او می گوید:« منع نمی کنیم که بر رای ما ختم کنند که ما بر علم غیب واقف نیستیم و تواند بُوَد روزگاری آید متفاوت رای ما و صلاح (در آن روزگار)، رویی دیگر خواهد داشت». این نهایت آزاداندیشی یک شاه توانمند است که آرا و دیدگاههای خویش را جاری و ساری برای همه زمانها نمی داند و تصمیمات اساسی هر روزگار را به خِرَد و تدبیر فرزانگان همان روزگار می سپارد. تَنسَر، رایزن او، اینچنین مطلب را پی می گیرد:« ما چنان خواستیم که شاهنشاه در این رای از جهانداران منفرد نباشد و نه اینکه با هیچ مخلوق مشورت نکند».

اردشیر بابکان در وصیت سیاسی خویش برای جانشینش، سفارش می نماید که بکارگیری بازرسان پنهان و سازمان اطلاعات برای پیگیری وضع زندگی ملت و کارکرد سرپرستان کشور و استانها سبب می شود که پیش از مردم، شاه از کاستی دولت آگاه شود و در پی درمان آن برآید:« پیشینیان ما گفته اند: خوشی مردم، درست در ستودن شهریاران، و خوشی شهریاران، درست در مهر ورزیدن به مردم است. هر کس از شما بخواهد که شیوه هایی برگزیند که از وی جز به نیکی یاد نکنند، چنین کند و هر که بخواهد، تواند که چشمان خویش (بازرسان نامحسوس) بگمارد، تا در آگاهی بر کاستی های خویش از مردم کشور پیش افتد». مهرورزی شهریار به ملت یک ویژگی برجسته است که در دیگر نظامهای سیاسی، رد پایی از آن نمی توان جست.

شاهین نژاد – سخنگوی جنبش رنسانس (نوزایی) ایرانی- آگوست ۲۰۱۷

Facebook Comments