تفاوت شاهی و سلطنت #شاهی #سلطنت

در ادبیات سیاسی و اجتماعی ما ایرانیان، به اشتباه، دو واژه “شاهی” و “سلطنت” پیوسته به عنوان مفاهیم هم معنا و مترادف بکار می رود گر چه این دو مفهوم چه از دیدگاه خاستگاه فرهنگی و جغرافیایی شان و چه از دیدگاه کاربردی و تاریخی شان بسیار با هم متفاوت بوده اند. کوشش این مقاله آن است که بگونه ای فشرده به تفاوتهای بنیادین این دو فرایافت (مفهوم) بپردازد. از اینرو، در چند زمینه برجسته، به تفاوتهای آشکار و پنهان “شاهی” و “سلطنت” پرداخته می شود:

از دیدگاه واژه

واژه شاه در زبان پارسی باستان (Xšâyathiya) و در زبان اوستایی بگونه ( xšathra) بوده‌است. این واژه به معنای فرمانروا و همچنین در معنای حاکمیت و قلمروی فرمانروایی بوده است. “شهر” نیز از همان ریشه و برگرفته از xšaθra اوستایی است که در گذشته به معنای کشور، دولت و نظام فرمانروایی بوده است. همین همریشگی و آمیختگی دو مفهوم بنیادین فرمانروا (دولت) و شهر (کشور)، نشانگر آن است که واژه “شاه” و “شهریار” در پیوند ژرفی با شکل گیری کشور و بنیاد پی ریزی دولت برای کشور گردانی و گیتی آرایی بوده اند.
واژه عربی “سلطنت” که با سُلطه همریشه است از دیدگاه بُن مفهومی و درونمایه، کاملا متفاوت با “شاه” می باشد. سلطنت بر گونه ای از فرمانروایی مطلق و بیکرانه و نامحدود در قالب یک قانون روشن، دلالت می کرده است.

خاستگاه مشروعیت (حقانیت)

برای توضیح چگونگی شکل گیری حکومتها در تاریخ کهن، نظریه هایی توسط فلاسفه و تاریخ پژوهان ارائه شده اند. نظريه شيوه توليد آسيايی “مارکس” (Karl Marx) و “انگلس” (Friedrich Engels) که در باره چين، مصر و تمدنهای شکل گرفته درمیانرودان (مانند سومر، بابِل و آشور)، ارائه گردید و تئوری “استبداد شرقی” که بر پایه آن، “مونتسکیو” (Montesquieu)، ترس را عامل فرمانبری مردم در جوامع شرقی می دانست، در باره شاهنشاهی ایران، کاربرد نداشتند.

پس، یک ضرورت آیینی و یک ویژگی جهان بینی مردمان ایران زمین باید توضیح دهنده پیدایش شهریاری در ایرانشهر بوده باشد. مفهوم شاهی در نزد تبار ایرانی، مفهومی فلسفی بود و با مفهوم فرمانروایی در باختر و در مشرق زمین، همگونی و همسویی ندارد. اگر دولت را تحقق مادی و حسی دین در گیتی بدانیم، شهریاری جلوه زمینی و گیتیایی سامان و هنجار مینَوی هستی یا همان “اَشا” بوده است. شاه در گرانیگاه راهبری کشور جای دارد و پاسدار “اشا” یا سامان و هنجار موجود در گیتی می باشد. خویشکاری وی باید همراهی با نیروهای اهورایی برای نبرد پیوسته با بیداد و بی سامانی که اهریمنی هستند، باشد. وی باید به زیور دادگری، خردورزی و دلاوری آراسته باشد. از آنجا که شاه آرمانی، جانشین اهورا مزدا در جهان است می-باید دادگری یزدان را در منش، و تدبیر او را در کُنِش برای سامان¬ دهی گیتی پی بگیرد.

داشتن “فَر کیانی” (یا در شکلی دیگری از آن زیر نام فَر ایزدی)، بیان “حقانیت حکومت” از نگاه فرزانگان ایرانی در هزاره‌های کهن بوده است. کسی حق فرمانروایی داشته که به جهت دارا بودن داد و خِرد و ارجگزاری اش به زندگی جانها، از سوی فرزانگان کشور، دارنده فر انگاشته می شده است. در استوره شناسی ایرانی، “فر” و یا “فَره” و یا “خَره” همچون نیرویی بود نهفته در گوهر هر فرد که اگر در وجود او می تابید، کانون رسایی و بالندگی می گردید و آن فرد شایستگی رهبری همگنان خود را می یافت. در حقیقت، جلوه حقانیت فرمانروایی بر مردم، با فروزه “فَر” بیان می گردید که برآیند وجود دو ویژگی داد و خِرَد در شهریار بود. فــر، الزاما موروثی‌ نبود و از پدر به فرزند منتقل نمی‌گردید. افزون بر آن در نزد یک نفر، فر، جاودان و همیشگی هم نبود و با لغزش شخص فرهمند، فر از او دور می گشت و بدینگونه وی را از حقانیت حکومتی می انداخت.
مفهوم فَر بگونه ای وارونه از سوی برخی در روزگار کنونی به مردم شناسانده شده است. آنان بگونه ای در باره فر سخن می رانند که انگار هر دارنده تاج و تخت دارای فر است و بنابراین دارای حقانیت فرمانروایی است و تازه این فر را ارثی نیز می پندارند که از پدر به فرزند منتقل می شود.

ورود قبایل ترک آسیای میانه به ایران که پیش از دست یافتن سلطان محمود غزنوی به قدرت آغاز شده بود با رسیدن موجهای دیگر ایلات ترک و ترکمنِ “قبچاقی” و “غُز” پی گرفته شد. از آمیخته شدن نگاه تركی – مغولی به مقوله فرمانروایی با پدیده خلافت عربی – اسلامی، فرآورده تازه ای به نام سلطنت که پیشینه ای در ایران نداشت پا به میدان قدرت گذاشت. برآیند بینش ایلی – قبیله ای ترکان از سویی و همچنین ایده مذهبی “حکومت خلیفه خدا بر روی زمین” که در امیر مومنان نمود می یافت، از سوی دیگر، به پیدایش یک نهاد نوین قدرت در ایران به نام سلطنت انجامید.

فروپاشی ایران ساسانی و برافتادن دودمانهای نژاده و ریشه دار، بویژه با ورود تیره های زردپوست آسیای میانه (ترکان)، قدرت را در ایران زمین به چنگ گردنکشان و ماجراجویانی انداخت که هیچ پیوند ژرفی با رعیت نداشتند و خود را اصلا ناچار به توجه به مسایلی چون دادگری و آبادانی نمی دیدند. در شرایطی که قبایل ترک و ترکمن غزنوی، سلجوقی، خوارزمشاهی و مغولان، ایلهای قره قوینلو، آق قوینلو و ازبکها یکی پس از دیگری وارد پشته (فلات) ایران می شدند و پس از چندی با تکیه بر نیروی سپاهی، بر تخت سلطنت دست می یافتند، نه ارج و بهایی برای نهاد فرمانروایی می ماند و نه سلطان، خویشتن را ملزم به رعایت هیچ اصل و ارزشی می دانست. همچنان که فردوسی به زیبایی و رسایی، آن را اینگونه بیان کرده است:

شود بنده بی هنر شهریار نژاد و بزرگی نیاید به کار

در پیش از آفند مغولان که به سرنگون شدن خلافت عباسی انجامید، سلطان، با فرمان و خلعتی، پشتیبانی معنوی را از خلیفه وقت مسلمانان دریافت می نمود و در برابر این پشتگرمی، بخشی از دارایی هایی که از مردم به هر گونه ای می ستاند، به کانون خلافت می فرستاد. پس از حمله مغول، تصرف بغداد و کشتن خلیفه وقت عباسی، نظریه خلافت به گوشه ای رانده شد ولی سلطنت همچنان به عنوان سنتی نهادینه شده، برجای ماند.

در همه تاریخ مدون پیش از اسلام ما که به درازای دوازده سده بود، تنها سه دودمان ایرانی هخامنشی، اشکانی و ساسانی بر تخت نشستند در حالیکه سلسله هایی که پس از اسلام بر ایران فرمان راندند، عمدتا زمانهای کوتاهی در قدرت بودند و در خیلی موارد حتی همه ایران زمین را نیز در چیرگی خویش نداشتند. به دنبال فروپاشی ساسانیان و با کمرنگ شدن مفهوم فر کیانی، از ارج جایگاه شاهی کاسته شد و پیوندهای عاطفی میان ملت و نهاد پادشاهی سست گشت و از گونه پدر و فرزندی به گرگ و گوسفندی دگرسان شد. اینگونه، سلطنت که برگرفته از نگاه ترکی-مغولی به مقوله فرمانروایی بود و به جای حقانیت بر بنیاد فر کیانی، بر مشروعیت دریافت شده از خلافت مسلمین تکیه داشت، به جای نهاد شاهی نشست. بجز صفویه که حکومتی فراگیر را پی ریخته بودند و از توبره تصوف و تشیع می خوردند، همه این سلسله ها به دو یا سه نسل پایان می یافتند. از آغاز صفویه هم که شاه اسماعیل، واژه “شاه” را دوباره بکار گرفت، این عنوان تهی از درونمایه ریشه ای خود بود و دلیل بکار گیری آن هم نیم نگاه صفویه به ایران باستان و یادمانهای کهن آن بود.

روشن است سلطان و یا امیری که تردید داشت که تاج و تخت در خانواده اش باقی می ماند یا نه، از انجام بسیاری از تبهکاریها و جنایتها، شرمی نداشت. از آنرو که هر گردنکش و سردار نیرومندی که توان رزمی برانداختن حکومت را داشت، با سرنگونی آن به تاج و تخت دست می یافت و بی هیچ رودربایستی بر گُرده مردم سوار می شد، واژه سلطنت جای واژه شاهی را گرفت.

 

قانون گذاری
در اندیشه سیاسی ایرانشهری، شاه یا شهریار، قانون گزار نبود بلکه مدافع قانون بود، قانونی که ریشه در عرف جامعه داشت و همه شهروندان زیر سایه پشتیبانی آن جای داشتند. این نگرش با آنچه در ذهن برخی افراد جای گرفته بود که شاه را بالاتر از قانون و یا حتی خود قانون پنداشته اند، تفاوت بزرگی دارد. در اصل، شهریار، از عرف جامعه که خود می تواند تاثیر گرفته از سنت، اخلاق اجتماعی و آیینهای ملی باشد، پاسداری می کرد و در آن راستا فرمان می راند. عُرف، بی گمان، برآیند منش و اندیشه های جاری در میان یک ملت است. پس شهریار می باید نگهبان هنجارها، ارزشها و هویت مردمش می بود. دیدگاه هگل، فیلسوف نامدار آلمانی نیز که در باره ایرانشهر، ژرف اندیشی نموده، این بود که به هیچ روی، شاهنشاهی برابر با خودکامگی تعریف نمی گردید چه هیچ ارزش و فضیلتی به اندازه داد در نزد ایرانیان، پربها و ارجمند نبوده است.

آنچه در درازای یک دوره نهصد ساله از غزنویان تا انقلاب مشروطه گواه بوده ایم، بیشتر یک خودکامگی افسار گسیخته بر بنیاد ایجاد هراس از سوی فرمانروا بر جامعه بوده است. حتی سخن از یک استبداد سامان دار و قانونمند (حتی قانون بد) از سوی دولت و دستگاه دیوانسالاری آن نبود بلکه اوج ناامنی و ناپایداری پدید آمده از سوی سلطان، سردار و یا امیری بود که خود، بزرگترین شکننده عُرف و هنجار جامعه بود. از اینرو سلطان در این دوره از تاریخ ایران « نه فقط قدرت قانونگزاری بلکه قدرت مطلق اعمال بی قانونی را در انحصار داشته است».

پیوند با مردم
در دوران ایران پیش از اسلام، با همه فرازها و نشیبها، توانمندیها و کاستیها، شخص شاه به دلیل پیشینه تاج و تخت دودمانش و پیوندهای ژرف نیاکانش با مردم، ناچار بود که نسبت به بزرگترین نگرانی ملت یعنی آبادگری و داددگری بی تفاوت نباشد. شاه نمی خواست که با تبهکاری و بهره گرفتن بیش از اندازه از قدرتش، یادگاری زشت در نزد مردم بجا گذارد و اینگونه برای فرزند و جانشین خود، بحران مشروعیت ایجاد نماید. به دلیل پیوستگی و پایداری دودمانهای شاهی در این دوره، شاه انگیزه و فرصت آبادانی و توسعه را داشت و به گسترش بازرگانی و رونق کشاورزی بها می داد.

شهریار ایرانی می بایست در پیوند عاطفی و روانی با ملت خویش می بود و مردمش را برای بدست آوردن نیکخویی و نیک اندیشی برمی انگیخت. در سخنان انوشیروان، سفارشها به ملت از فرمانهای سیاسی بسی فراتر رفته و پیکار با بی فرهنگی و بَدمَنشی از نبرد با روم و توران نیز مهمترعنوان می شود:« ای مردم، اینک که در ناز و رامش به سر می برید، دیگر از پراکندگی و سرکشی و رشک آشکار و بدگویی و سخن چینی سخنی نشنوم، که یزدان خوی ما را و کشورداری ما را از این پلیدیها بپالوده و شهریاری ما را از آن برتر داشته است. … ای مردم، آن چه یزدان هم با درستی و پارسایی و شایستگی به ما ارزانی داشته، ما را از آن چه بدین خويهايی پست کننده و بی شگون به دست آید، بی نیاز کرده است. پس، مرا در این پیکار یار باشید و با خویشتن بجنگید که چیرگی بر دشمنان درون، از چیرگی بر دشمنانی همچون توران و روم مرا خوشتر و شما را سودمندتر است».

این رایطه ژرف مردم و شهریار و نقش شاه در ایجاد همدلی و همسویی میان مردم را در بسیاری از مقاطع تاریخی ایران کهن دید. در یک گردهمایی، پس از سخنرانی اردشیر بابکان برای گروهی از مردم، یکی از باشندگان در بیان احوال ایرانیان در هنگام رستاخیز اردشیر، اینگونه دادِ سخن داد:« تو ما را پس از آنکه پراکنده بودیم همدست ساختی و سخنمان یکی کردی و دلهایمان را که از کینه یکدیگر لبریز بود بهم پیوستی و آتشهایی که در میان ما زبانه می کشید را خاموش ساختی».

“پلوتارک”، تاریخ نگار یونانی که چندان نگاه دوستانه ای هم به ایرانیان ندارد در باره پیوند عاطفی شاه و مردم در ایران باستان، داستان خواندنی دارد. او در باره اردشیر دوم هخامنشی چنین می گوید:«هر كسى مى توانست پیش او بیايد و به همه كس جوانمردى نموده، از نوازش دريغ نمى ساخت. در كیفر دادن به گناه نیز دشنامى نداده، كینه از خود نشان نمى داد. هر چه به او داده مى شد اگرچه بسیار بى ارج بود با خوشرويى مى گرفت. هنگامى که راه مى رفت و كسانى هديه هايى پیش می آوردند، كارگر بى نوايى كه به هیچى دسترس نداشت به جویى كه در كنار راه بود دويده و دو دست خود را پر از آب ساخت و به عنوان پیشکش برای شاه آورد. شاه از اين كار او چندان خرسند گرديد كه کاسه زرين و يك هزار” دِريک” پول براى او فرستاد».

قانون مداری
رفتارهای بسیاری از شاهان ایران پیش از اسلام، به هیچ روی با کردار یک رهبر خداگونه و خودکامه که از هممیهنان خویش جدا افتاده است، همخوانی نداشت. حکومت مطلق و افسارگریخته در خود متون ایرانی بسیار نکوهش شده است. جمشید پیشدادی که در آغاز، آبادی و بی مرگی را برای مردم به همراه آورده بود، در دام خودکامگی افتاد و حقانیت شهریاری را از دست داد. در بخش پنج کتاب نهم “دینکرد”، در باره انحراف جمشید از راه یزدان اینگونه نوشته است که « جمشید به لذات دنیوی حریص شد و به سلطنت مطلقه عشقی وافر یافت و از طاعت اورمزد باز ایستاد». اینجا سلطنت مطلقه آن اندازه نکوهیده و ضد ارزش دانسته شده است که به منزله سرکشی در برابر یزدان انگاشته شده است. در دوره کیانیان، “کی کاووس” هم، به دلیل سبکسری و بی خردی اش گرفتار بحران مشروعیت شد و سرانجام برکنار گردید:« در بازگشت کیخسرو به ایران، کی کاووس را که ناشایستگی و خیره سری خویش را چندین بار نشان داده بود، از تخت شاهی برداشتند و تا پایان زندگی اش در بازداشت نگهداشتند».

در ایران کُهن، شاه نمی توانست به ثروت زیردستان دست اندازی نماید. مالکیت خصوصی ارج داشت و شاه، خودکامه ای نبود که با زیاده خواهی خویش، امنیت مادی و روانی را از جامعه دریغ نماید. از اینرو، انوشیروان در نامه ای به فرزندش، هرمز، سفارش می کند:
وگر زیر دستی بُوَد گنج دار تو او را از آن گنج بی رنج دار
که چیز کسان دشمن گنج توست بدان گنج شو شاد کز رنجِ توست
وگر زیر دستی شود مایه دار همان شهریارش بود سایه دار
همی در پناه تو باید نشست اگر زیر دستست، اگر بَر زِ دست

گزنفون از گفتگویی میان کورش و مادرش یاد می کند که مادر به فرزندش می گوید که در دیار پارس، خودکامگی برقرار نیست و دادگری که بر پایه برابری افراد در برابر قانون می باشد، جاری است. مادر افزود که پدر کورش، فرمانروایی را حق دولتی می دانست که محدوده قدرت آن هوس نیست، بلکه قانون است. توصیفی که تاریخ نگار سرشناس یونانی از شهریاری در جهان بینی ایرانی از زبان مادر کورش می دهد به روشنی با آنچه پیش از آن در بابل، آشور، مصر و چین دیده شده بود، بسیار متفاوت بود و با آنچه پس از آن در دوره اسلامی ایران زیر عنوان «سلطنت» در جریان بود، یک جهان فاصله داشت. بنابراین، قدرت شاه در دوران ایران باستان، حتی به عنوان جایگاهی بی رقیب در کشور، دارای خودکامگی به معنی آنچه در نظریه سلطنت در آینده پدید آمد، نبود.

آیین نیکی که در ایرانشهر ساسانی در پی پاسداشت حقوق مردم که بر پایه داد (قانون) کشور بود، پدیدار گشته بود، بار عام جشن نوروز بود. بدینگونه که ستمدیدگان می توانستند از هر ستمگری حتی خود شخص شاه در نزد شاه شکوه کند و درخواست دادخواهی نماید. به حضور پذیرفتن رعیت به مناسبتهای ملی و دادن امکان دادخواهی به آنان در راستای نشان دادن اراده شهریار برای جاری کردن داد (قانون) در کشور انجام می شد. در سیاستنامه خواجه نظام‌الملک آمده است:« رسم مَلِکان عجم چنان بود که روز مهرگان و نوروز، پادشاه مرعام (توده مردم) را بار دادی و هیچکس را بازداشت نبودی».

هنگامی که کیخسرو، شاه آرمانی شاهنامه، با پیشنهاد دریافت ثروت هنگفت افراسیاب برای چشم پوشی از کیفر دادن به او روبرو می شود، می گوید:
بدان خواسته نیست ما را نیاز که از جور و بیدادی آید فراز
او دارایی های افراسیاب را فراهم آمده از جور و بیداد وی بر مردمان می داند و بنابراین دریافت آن اموال را نیز غیر اخلاقی می اِنگارد و نمی پذیرد. پس، در نگاه شهریاران این مرز و بوم، مال و دارایی که از بی قانونی و ستم بر دیگران گردآمده باشد، ناپاک و نامشروع می بوده است. این نگاه وجدانی در جهان آنروز که بسی ارزنده، پیشرو و غیر معمول بوده، برخاسته از اخلاقی بودن مقوله شهریاری و التزام آن به قانون بوده است.

در مقوله سلطنت، سلطان بی هیج محدودیتی اختیار جان و مال رعیت را داراست و اراده او بالاتر از هر اصل و ارزشی جای می گیرد. دو ویژگی شایسته سالاری و همچنین تمرکز جغرافیایی قدرت که در سرشت نظریه شهریاری ایرانی بود، در ساختار دولت در دوره اسلامی رنگ باخت. برخی از کسانی که اختیار جان و مال مردم را در دست گرفتند تا چندی پیش از آن، غلام یا غلام زاده بودند و نه تنها از آموزش و پرورش درستی برخوردار نشده بودند بلکه گاهی عقده ها و زخمهای روانی سنگینی نیز از روزهای کودکی و نوجوانی خویش به همراه داشتند. گرچه خشونتهایی که از چیره شدن این قبایل بر فلات ایران تا همین سده گذشته از سوی دولتها نسبت به مردم اعمال شد، پیرو سیاست هراس افکنی در کشور برای نگهداشت قدرت بود ولی نمی شود بخشی از آن ددمنشی ها و خونریزی های چندش آور را زاییده بیماریهای روانی و شخصیتی برخی از زمامداران ندانست.

همین سلطنت بی اصل و ریشه که پایبند هیچ قانون و قاعده ای نبود و خود را ناچار به مراعات هیچ ارزشی نمی دانست، در سده های پسین در نزد غربیان، چهره بیدادگرانه ای از فرمانروا و فرمانروایی در مشرق زمین به نمایش گزارد. از همین روست که چهره یک سلطان شرقی در نزد اندیشمندان، نویسندگان و دولتمردان باخترزمین، با خودکامگی، سرکوب، فساد، ترس و تهدید همراه شد.

علاقه مندان به انجام پژوهش و یا مطالعه بیشتر بر روی جستار تفاوت شاهی و سلطنت، می توانند کتاب اینجانب، شاهین نژاد، به نام “پیش درآمدی بر اندیشه سیاسی ایرانشهری” را بخوانند.

#شاهین نژاد  # شاهی

 

Facebook Comments