روشنفکری دینی در ایران

گره سر در گمی به نام اُمت!

گره سر در گمی به نام اُمت!

اگر بخواهیم با خود روراست باشیم و پیشینه نه چندان دورمان را با نگرشی واقع‌بینانه بنگریم، حدودچهل سال پیش، همان بهمن ۲۵۳۷ که به بهمن ۵۷ معروف شده، مشکل ما نه اقتصادی بود و نه آزادی (سیاسی)که نداشتیم، نه رژیم پهلوی. البته گروه‌هایی بودند که داد آزادی سیاسی می‌زدند یا می‌گفتند: ایران کشور مستقلی نیست یا نظام حاکم سهم ملت را دزدیده! یا کشور رشدی نداشته محمدرضاشاه تنها صنعت مونتاژ را به کشور آورده! و مانند اینگونه ادعاها . مخالفین هم با این شعارها و دروغ‌ها [ملت] را به خیابان‌ها کشیدند! ولی معضل اصلی ما در ایران چه بود که آن [اسارت آزاد] را به این [آزادی در اسارت] برتری دادیم؟

حقیقت امر و پاسخ به پرسش بالا در باورهای نهادینه در زیرساخت اجتماع آن‌هنگام نهفته است. اگر از خدعه و تقیه و دیگر دروغ‌های آیت‌الله خمینی بگذریم، شعار و هدف اصلی او همیشه استقرار حکومت اسلام بود، آنهم از نوع ناب محمدی آن. در این مورد هم او هیچگاه نه خدعه کرد، نه تقیه کرد نه متوصل به دروغ شد. او همواره آشکارا تاکید می‌کرد:«محمدرضاشاه مردم را از مساجد دور ساخته و مساجد را خالی کرده». برای او (آیت‌الله خمینی) یک [ملت] با باورهای دینی که انجام فراعض دینی را جزوی از وظایف انسانی می‌دانست، جدا از رعایت نقش شهروندی و وظایف ملت در مقابل دولت و کشور، نه کافی بود و نه ضروری. برای او اصولن ملت به چم مدرن آن قابل درک نبود. او کشور ایران را از غنائم اسلام می‌دانست، افزون بر این در یک سرزمینی که به غنیمت و از سده‌های پیش به تاراج برده شده، اصولن واژه «ملت» چم(معنی) درستی ندارد. سکنه آن سرزمین یا باید همان نقش تاریخی خود [موالی] (سکنه درجه دو) را بازی کنند یا در بهترین وجه آن نقش امت مسلمان را دارا باشند. براستی هم تا پیش از «کودتای اسپند» بدست رضاشاه بزرگ ملتی با نام ملت ایران وجود خارجی نداشت. ما امت مسلمانی بودیم در ممالک محروصه ایران.
پس از ظهور نابهنگام مرد سمج و ایراندوستی بنام رضاخان بود که از شرایط نامساعد زمان بهره برد و قدرت را بدست گرفت و بدنبال او پسرش با تدابیر درست و بجا، کشور را در مدت زمان کوتاهی از قهقرای تاریخ زمان[حال]به دوران صنعتی ‌شدن رساند!
براستی اولی با زور سرنیزه بافور را از دست ما گرفت، ما را با بیل و کلنگ راهی ساختن کشور کرد و دومی با بهره‌جویی از شرکت در اقتصاد بین‌اللملی جیب‌های ما را پر از دلارهای نفتی و برآمده از اقتصاد سالم و پویا کرد. تا سال ۲۵۲۲ اینگونه بنظر می‌آمد که ما چم ملت و کشور را درک کردیم و خویشکاری و نقش خود را بخوبی بازی می‌کردیم. با ورود مستقیم آیت‌الله خمینی به صحنه سیاست و مخالفت او با آزادی زنان که بخشی از کنش‌های محمدرضاشاه برنام انقلاب شاه و ملت(منسوب به انقلاب سفید) بود، ما را دوباره به سمت امت مسلمان عودت داد. با خاموش شدن آشوب خردادماه ۲۵۲۲(۱۳۴۲) اینطور بنظر می‌رسید که ما نسبت به بیماریهای تاریخی مسون شدیم. درصورتی که چنین نبود این خفاشان تنها در تاریک‌خانه‌های خود کز کرده بودند تا زمان مناسبی برای بیرون آمدن پیدا کنند.
۵۷ سال برای کشوری که پیشینه هزاره‌ایی دارد مانند یک چشم بهم زدن می‌ماند و نمی‌توان تاثیرات اجتماعی که یک فرهنگ در درازای ۱۳ سده استیلای خود بر زیربنا و روبنای کشور و هتا اخلاق‌های اجتماعی جامعه داشته، در این مدت کوتاه یکباره از بین برد و تاثیرات آن را خنثا کرد. در سال ۲۵۳۷ خمینی یکبار دیگر کوشید و امت مسلمان را فراخواند. اینبار او موفق شد با کمک آن نسلی که با دلارهای نفتی متعلق به ملت در خارج تحصیل کرده بودند و براستی باید از آموخته‌های خود در راه جهش کشور بسمت صنعتی شدن و مدرنیته بهره می‌بردند. دست در دست هم مردم را متقاعد کردند که شما امت مسلمان هستید و با اتحاد بین امت و امام و وحدت کلمه «همه با هم» تمامی اغشار جامعه را بسوی نابودسازی کشور بحرکت درآورد.
اینجا پرسش چرا نیست بلکه چگونه و با چه تدبیری! چگونه می‌توان یک کشوری را که جای خود را برروی پله‌های ترقی محکم کرده، دوباره به عصر حجر سوق داد؟ و در چه سپهر سیاسی، چگونگی این تدبیر امکان‌پذیر بوده؟
براستی مردم ایران در جنگهای پی‌در‌پی و ناموفق در برابر حجوم بیابانگردان مسلمان در نهایت کشته شدند، ترک وطن کردند یا تسلیم شدند. گذشت ۱۳ سده از آن رویدادهای ناگوار تاریخی تنها به یک اُمت مسلمان تبدیل شدیم به اُمت مسلمان و آنهم از نوع درجه دو آن. این پاسخ چگونگی بود. ولی آنچه که می‌توان برنام یک کلید برای این معما نامید، ایدئولوژی حاکم بر این نظام است. این ایدئولوژی است که نیمی از انسانهای (بانوان) جامعه را بعنوان نیمه بشر حساب میکند و هوده‌های(حقوق) آنها را به دستکم می‌رساند! این ایدئولوژی است که فرهیختگان و نخبگان همبودگاهش بجای خردپیشگی، پرواپیشگی(تقوا) پیشه می‌کند، برای پیشرفتش بجای اتکا به دانش‌های فراموخته‌، دست به دامن خدا و دوازده امام و چهارده معصوم می‌شود و اگر هم در پژوهش ناکام ماند می‌گوید: «خواست خدا بوده»!.
محمدعلی فروغی یکی از فرهیختگان جنبش مشروطه و پرچمدار فلسفه باختر در ایران در یکی از مقالاتش چنین می‌نویسد:

«افراد مردم ایران مطلقاً یک منظور و مطلوب دارند و آن پول است و برای تحصیل پول از هر طبقه و جماعت و صنف باشند گذشته از دزدی و مسخرگی و هیزی فقط یک راه پیش گرفته‌اند که به اسامی مختلف آنتریگ‌بازی و حقه‌بازی و تملق و هوچی‌گری و شارلاتانی و غیره خوانده می‌شود و اسم جامع آن بی‌حقیقتی است و از این جهت است که ایرانی‌ها هیچ وقت با هم اتحاد و اتفاق نمی‌کنند و شما که از اوضاع گذشته و حال دنیا خبر دارید می‌دانید که هیچ وقت بی‌حقیقتی و نفاق هیچ قومی را به جایی نرسانده و هر وقت هر ملّتی به مقامی رسیده امری معنوی را در نظر داشته و حقیقت‌طلبی و فداکاری و همت و غیرت و شهامت او را به حرکت آورده و به اتفاق و اتحاد مطلوب خویش را حاصل نموده است. اگر بپرسید چه باید کرد و چاره چیست بی‌تأمل عرض می‌کنم باید ملّت را تربیت کرد.»

خوب چگونه می‌توان در دوران حاکمیت نظام جمهوری اسلامی یا در دوران قاجار که روحانیت قدرت در سایه بوده است، این فضا را ایجاد کرد تا ملتی تربیت کرد یا تربیت شود؟ نظامی که استوار بر یک نوع سیستم مافیای مذهبی است و مروج بی‌اخلاقی و دروغ. چگونه می‌توانیم به گذشته(پیشینه) خود بازگشت و هویت راستین خود را دوباره بازیافت؟ پیشینه‌ایی که بجای «کهن» باستان (کهنه و بی‌مصرف) نامیده شده !

هدایت در رمان «بوف کور» خود زمان را به دو بخش تعریف میکند: ٬٬گذشته و حال٬٬ .

«گذشته، گذشته پرافتخاری است که به تاریخ پیش از اسلام تعلق داشته و گذشته است. زمان «حال» به ایران اسلامی از ۱۴۰۰ سال پیش تا ایران معاصر گفته می‌شود. در این معنا، حال به چم معاصر نیست، بلکه زمانی است که از ۱۴۰۰ سال پیش آغاز شده و تا کنون ادامه دارد که دوران اسلامی یا انحطاط تاریخی خود را طی می‌کند.»

این ساختار دوبُنی در بوف کور هدایت در جامعه ایرانی هم آشکارا قابل رویت است. هتا انقلاب مشروطه و ۵۷ سال مدرنیته سلسله پهلوی با سرعت زیاد هم نتوانست ساختار این در نما (در ظاهر)ملت با شناسه‌های اُمت را بشکند. ما در زمان غرق شدیم و ساکن ماندیم. این سکونت در نمای(ظاهر) ما نیست بلکه در ذهنیت ما است. ذهنیتی که از دیر زمان در زمان حال بسر می‌برد. حال به چم ساکن بودن زمان، آنجایی که هیچ چیزی تغییر پیدا نمی‌کند زیرا روزگاری همه چیز سیر پیشرفت خود را در نما طی کرده و دیگر جای دگرگونی وجود ندارد. گذشت زمان تنها کنشی است برای پَرَک‌های (عقربه)ساعت. در این پدیده روحیات و اخلاق اُمت هم یکنواخت است. این ساکن بودن همانطور که هدایت درک کرده بود از سوی یک سیستم کنترل و هدایت از دیر باز می‌شده است و میشود بدون اینکه ما هنگامه‌ایی از وجود آن باخبر باشیم. پیوند ما با این سیستم در ریشه های ما است نه با آموخته‌های ما با بیانی مدرن این پیوند آنالوگ است نه دیجیتال.
آرامش دوستدار این پیوند را دینخویی ما نامیده نهفته در خویشاوندی پنهان . این پیوندیست ناگسستنی با موجودی بنام «الله» که بر تمامی کنش‌ها و حرکات ما مدیریت و نظارت می‌کند. تا جایی که آب هم باید با نام او نوشیده شود و هنگامیکه اَتش برطرف شد با نام او لیوان را به زمین بگذاریم. فراموش هم نکنیم که یادی هم از سید شهدا کنیم که با وجود اینکه رودی در پشت سر خود داشته از تشنگی شهید شده!. این رفتار ما (اُمت) را همیشه در سپهر متشنجی نگاه می دارد که همواره وابسته به آفریده آن سیستم باشیم که از انسانها تنها بعنوان سرباز در نقش اُمت و از منابع بعنوان ثروت از راه غنیمت بهره جویی می‌کند. این سیستم در زیربنای اجتماع سکنی گزیده و در اشکال مختلف کنترل خود را بر جامعه اعمال میکند. هنگامی توسط سلطان بطور مستقیم و گاه در لباس روحانیت بطور غیرمستقیم بوده و در ۴۰ سال گذشته این دو آخری در نقش ولایت مطلق فقیه مستقیم و غیرمستقیم در زندگی و عادات و آداب و رسوم مردم اعمال نفوذ کرده.

در ۱۴۰۰ سال استبداد و استعمار اسلام بر ایران اگر ما از ۲۰۰ سال سکوت(نسل کشی در ایران) نخست بگذریم در ۱۲۰۰ سال ادامه آن شاهد جنبشهای آزادیخواه و رهایی‌طلب بسیاری در راه سرنگونی حاکمین بر ایران صورت گرفت. ولی با نگری ژرف می‌بینیم که هیچیک از آنها دشمن راستین را نشانه نگرفته بوده‌اند و همه نمایندگان یا مجریان آنرا نشانه گرفته بوده‌اند! به جنبش مشروطه هم که می‌رسیم مشاهده می‌کنیم که چگونه روحانیت مسیر او را دوباره به سمت این سیستم مخفی گسیل داد. فضل‌الله نوری به دار آویخته می‌شود ولی آیت‌الله‌هانی مانند گلپایگانی و بهبهانی جای آنرا خرامان خرامان پر می‌کنند.

چاره چیست؟
چگونه می‌توان جاه و مقام حقیقی کشور ایران را در جایگاه راستینش دوباره بر او بازگرداند؟
چگونه می‌توانیم از این اُمت مسلمان دوباره یک ملتی پویا و سازنده ساخت که هم برای زیست‌بوم خود و هم برای آیندگان خود دل بسوزاند و با استفاده قرار گیرد؟
راه چاره ساده است ولی رسیدن به آن بسیار دشوار، زیرا شناخت این دشمن بسیار پر اهمیت است ولی از آنجاکه ریشه‌های مذهبی برخی در این سیستم تنیده شده باور به این مهم را سخت کرده. به راستی درهم شکستن این سیستم مساوی با از بین رفتن و نابود سازی باور مذهبی نیست. در واقع در هم شکستن این سیستم باعث امنیت مذهبی در چارچوب خصوصی است.

ما باید همانگونه که فروغی پیشتر گفت دوباره از مردم ایران یک ملت ساخت و همانطور که هدایت نمایان کرد چاره‌اش در حال نیست بلکه در پیشینه است به این چم که ما باید به هویت راستین خود برگردیم و با باز گشت به گذشته خود را یافته و به سوی آینده شتاب کنیم.
بد نیست که یادی هم از فرهیختگان دوران معاصر بکنیم. داریوش همایون همیشه تاکید بر این داشت که:
«ما ایرانیان باید از فضای جغرافیای سیاسی منطقه خارج شویم».
نخست باید اهرم قدرت را از دست این نظام که به راستی همان سیستم مذکور است خارج کرد. مراکز متعدد و بلا استفاده تاسیس شده در این ۴۰ سال را که جامعه را در مسخ خود رو به نابودی کشانده است به شکل قابل مصرف برای تمامی شهروندان دگرگون کرد و با آموزش مناسب به شهروند ایرانی خویشکاری را آموزش داد که میهن برای شهروند اهمیت پیدا کند.
سرزمین مادری و خانه‌پدری را باید زیستگاه و زیست‌بومی دید که برنام یک میراث به شهروند ایرانی رسیده و او باید اگر بهتر نه دستکم همانگونه که تحویل گرفته، به نسل آینده تحویل دهد. برای او زندگی دیگر نباید به چم یک مسابقه‌ایی باشد که در آن هوده شرکت کنندگان دیگر(همبومان) به راحتی برای پیشبرد خود زیر پا گذاشته شود و زیستگاه خود را مانند غنیمت جنگی اسلامی فرض کند که با این سرزمین مانند یک کالای قابل فروش، مبادله یا معاوضه رفتار کند. فرا از هرنوع کیش، مسلک، باور یا مذهبی که دارد، میهن را جایگاهی بداند که به شهروند ایرانی امنیت، شکوه و افتخار می‌دهد و سرپناهی است برای فرزندان او!

امیر بیگلر
هامبورگ ژوئن ۲۰۲۰ برابر با تیر ماه ۲۵۷۹

Facebook Comments